ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

373

معجم البلدان ( فارسى )

دارابجرد نيز جايگاهى در بيابان بالاى نيشابور است . از آنجاست على پسر حسن پسر موسى پسر ميسره نيشابورى درابجردى « 1 » او از سفيان پسر عيينه روايت دارد . بو حامد شرقى از او روايت مىكند . حسين پسر على بو عيسى از فرزندان اوست . كه محدّث پسر محدّث است . درّاج [ د ر ر ا ] مكانى است كه نامش در قصيدهء زهير آمده است . درّاجيّة [ د ر راج ى ى ] برج درّاجيه نزديك دروازهء « توما » از دروازه‌هاى دمشق است . كه از آن عبد الرّحمن يا عبد اللّه پسر درّاج بردهء معاوية پسر بو سفيان و كاتب نامه‌هاى او به زمان خلافتش بود . درادر [ د د ] در تاريخ « هذيل » و « فهم » آمده است : ايشان به درّه‌اى در پشت « فرع » رفتند كه آن را « درادر » مىگفتند و در آنجا تره مىكاشتند سپس به سمره و از آنجا به « دار » از بنى قديم در « سرو » رسيدند . درا سفيد [ د ا ] و معناى آن ( باب ابيض ) به فارسى در سفيد است . حمزه گويد : اين واژه نام شهر بيضاء در ايران باستان بوده است كه در « بيضاء » به تفصيل ياد شد . دراورد [ د و ] بو سعد گويد : نسبت عبد العزيز پسر عبيد پسر محمد پسر عبيد پسر ابن ابى عبيد دراوردى « 2 » است . او از مردم مدينه و ريشهء او از درابجرد است و چون تلفظ آن سنگين بود آن را « دراورد » تلفظ كردند . ديگرى گويد : اين واژه نسبت به « اندرابه » است . برخى گويند چون در مدينه بزيست هنگامى كه كسى مىخواست بر او درآيد ، مىگفت : « اندرون » « 3 » . سپس بدين صورت در آورده شد . او از يحيى پسر سعيد انصارى و عمر پسر بو عمر روايت دارد . احمد پسر حنبل و پسر معين از وى روايت دارند . او در صفر سال 186 در گذشت . بو بكر احمد پسر على پسر محمد پسر ابراهيم اصفهانى معروف به « ابن فنجويه » در كتاب خود « شيوخ مسلمه » آرد : گويند « دراورد » ديهى در خراسان است كه آن را درابجرد نامند . « دراورد » نيز جايگاهى به فارس است . دربّا « 4 » [ د ر ب با ] با باى تك نقطه بخشى از سواد عراق خاور بغداد و به قول نصر نزديك آن است . نصر دربّا و درتا و درنا را با هم آورده است . [ 562 ] درباشيا [ د ] ياترباسيا ديهى بزرگ از روستاهاى نهروان در بغداد . درب « 5 » [ د ] « درب » به معنى راهى است كه گذرگاه است . جايگاهى است در بغداد . بدان نسبت دارد : عمر پسر احمد پسر على قطّان دربى « 6 » . او از حسن پسر عرفه و از محمد پسر عثمان پسر كرامة حديث مىآورد . دار قطنى نيز از وى روايت دارد . « درب » نيز جايگاهى در نهاوند است . بدان نسبت دارد : بو الفتح منصور پسر مظفر مقرى نهاوندى « 7 » كه از وى حديث دارند ، هرگاه واژهء « درب » به تنهايى آورده شود ، راهى ميان طرسوس و كشور روم را خواهند ، زيرا تنگ راهى است دالان مانند ، و امرؤ القيس در شعر خود اينجا را خواسته است كه گويد : بكى صاحبى لمّا راى الدّرب دونه * و أيقن انّا لاحقان بقيصرا فقلت له لا تبك عينك انّما * نحاول ملكا او نموت فنعذرا « 8 » « درب » ديهى در يمن و گمان مىكنم از ديه‌هاى ذمار باشد .

--> ( 1 ) . ش . ش : 1948 از تهذيب التهذيب 7 : 299 ، تقريب التهذيب 2 : 34 . ( 2 ) . ش . ش : 1540 نقل از انساب : 225 ، لباب : 1 : 496 ، تهذيب : 6 : 353 ، اثير : 5 : 108 ، ذكر اخبار اصفهان : 2 : 125 ، لسان الميزان : 7 : 289 ، طبقات ابن سعد : 5 : 313 ، ميزان الاعتدال ، 2 : 633 ، تذكرة الحفّاظ : 115 ، تقريب التهذيب : 1 : 512 ، تاريخ بخارى : 2 قسم 2 : 25 ، تاريخ الثّقات : 306 . ( 3 ) . شايد : اندرآ و مخفّف « اندر آى » باشد ( 4 ) . ن . ك : لسترنج ( ص 339 پانوشت ) . ( 5 ) . تركيبات درب : در لسترنج ص 143 ، 490 ، 130 ، 143 498 - 119 ديده مىشود . ( 6 ) . ش . ش : 2081 از انساب 224 ، لباب 1 : 496 ، تاريخ بغداد 11 : 229 كه در آنجا « درى » به جاى « دربى » آمده است ، مشتبه 1 : 286 حاشيه . ( 7 ) . ش . ش : 3113 ، از انساب 225 ، لباب 1 : 496 ، مشتبه 1 : 286 پانوشت . ( 8 ) . دوست من هنگامى كه درب را ديد و باور كرد كه به قيصر رسيده‌ايم گريه كرد و من گفتم گريه مكن ، اشك مريز ما براى بدست آوردن پادشاهى مىرويم يا بدست مىآوريم و يا مىميريم و عذر ما موجه خواهد بود .